تبليغاتX
دفتر هاي سبز من یا غم؟

خلاصه دوباره مردم ايران با سيد خندان پيمان وفا بستند . در اين 4 سال دوم هم اصلاحات نمايان تر شده بود و عملكرد دولتمردان آن زير نگاه منتقدان . نام ايران در جوامع بين الملل رنگ و بوي ديگري گرفته بود .بيشتر رسانه ها صحبت از گفت و گوي تمدن ها بود . از طرفي مي خواستند مجلس و دولت يكدست بشن . من هم اون موقع اصلا حوصله اين كار ها رو نداشتم درس و مدرسه خيلي برام عمده شده بود. و من تنها در انتخابات مجلس ناظر بودم همه دوستان تلاش كردند و وكيل شهر ما هم از جمله خيل عظيم اصلاح طلبان مجلس ششم شد. ديگه نمي خوام به تحليل خودم در مورد اين 2 مجلس قبلي بپردازم . اصلا نه شما حوصله داريد و نه من . مي خوام با يك گام بزرگ  از اين چند سال بگذرم با تمامي نقاط مثبت و منفيش. خلاصه اينبار كه مردم حسابي اصلاحات و مردانش و لمس كرده بودند منتظر جانشيني براي سيد بودند . و انتخابات رياست جمهوري نهم  بيشتر شبيه رينگ بوكس بود تا انتخابات . تمام احزاب و گروه ها و جناح ها كانديد هاي خودشون و معرفي كردند . تا اينجا يادت باشه مي خوام برم سراغ كار خودم و دبير شيمي.

با وارد شدن به مقطع دبيرستان . پيش ار پيش با در س حال مي كردم و كارهاي هنري و هم از برنامه هام حذف كرده بودم . در ابتدا سال تحصيلي  83-84 منتظر اين بوديم كه ببينيم مدير دبيرستان چه دبير هايي رو برامون در نظر گرفته . همشون اومدن و رفتن و تنها يك دبيربود كه نمي شناختيمش اونم دبير شيمي . ميگفتن جانبازه .من هم توذهنم يك مرد  ريش دار يقه بسته تسبيح بدست تصور مي كردم . تو دلم مي گفتم واي بدبخت شديم بجاي شيمي از شيميايي دوره جنگ صحبت مي كنه و عمليات فتح المبين و نماز شب. خلاصه دبير شيمي با تاخير 15 دقيقه اي وارد كلاس شد. كل تصوراتم با ديدن دبير دود شد رفت بالا. آره اين آقا دبير همون آقايي بود كه عكسهاي سيد خندان و آورده بود تو ستاد . دلم لرزيد ، دوباره رگ اصلاحاتيمون زد بالا. من در طول سال تحصيلي خيلي منتظر بودم كه دبير چيزي بگه . ولي دبير تنها درس مي داد و همين . يك روز سر كلاس شيمي دبير خيلي مهربون شده بود و هي شوخي مي كرد . آره برامون خواب ديده بود از نوع اساسي . خلاصه گفت . بچه امروز دكتر مصطفي معين كانديداي رياست جمهوري مي خواد بياد اينجا .بچه هايي كه علاقه دارن بعد از نماز مغرب و عشا بيان مسجد ملا صفر علي . من كه اين چند ماه زياد تو اينترنت عكساي دكتر و ديده بودم و از خط و جناح دبير هم آگاه بودم .به بچه ها گفتم بريم ببينيم اين جانشين سيد خندان و. ساعت 5 با دوربين عكاسيم و چند تن از بچه هايي كه سرشون بوي قرمه سبزي مي داد رفتيم در محل سخنراني . تمامي دبير هايمون اونجا بودند و با ديدن اونها اونجا بيشتر بهشون نزديك شده بوديم. البته نقل و نبات اين چنين جلسه هايي  برو بچه هاي حزب الله بودند كه محاسن سياه نشانه اصلي همه آنان بود . قصد بر هم زدن مراسم را داشتند. آمده بودند تا معيني ها را بترسانند . اما نمي دانستند كه نسل سومي هاي ياريگر معين (نسيم ) از شوراي محترم نگهبان نمي ترسند و تا  آنجا كه جان در بدن دارند از آرمان و عقيده خود دفاع مي كنند و حق خودشان را مي گيرند. اما ما مصمم تر و متحدتر از این حرفها بودیم که آنها بتوانند مشکلی

ایجاد کنند.ما نسیم بودیم ولی بااین بادهای کثیف هرگز نلرزیدیم  . در همين هياهو اتوبوس دوباره مي سازمت وطن . به محل سخنراني رسيد و دكتر به همراه حاميان جوانش از اتوبوس دوباره مي سازمت و طن پياده شدند. تازه به اين نتيجه رسيده بودم كه يكي از وي‍ژگي هاي اصلاح طلبان خنده ي انهاست . اين دكتر از سيد بيشتر مي خندد و با همين خندهاش دل مرا برد . اينقدر منو نگاه كرده و لبخند زد كه ما شديم عاشقش . اول يك دكتر صحبت كرد خيلي هم تند و تيز از قتل هاي زنجيره اي مي گفت و از خفاش هاي شب پرست . بعد يكي از دانشجويان بيانيه اي خوند از طرف دانشجويان دانشگاه علم و صنعت و اينبار نوبت دكتر خندان بود . هر چند كلمه كه او صحبت مي كرد ما دست مي زديم . همين قضيه باعث شد كه نقل و نبات هاي مجلس بريزند و بگن تو مسجد دست نزنين. و فضاي جلسه رو به سمتي بردند كه ديگر درنگ جايز نبود ابتدا با صحبت و منطق  و بعد با شعار ها و نيرو هاي فيزيكي به استقبالشون رفتيم اما این برادران طبق خصیصه همیشگی شان از عنصری به نام زبان و منطق بی بهره بودند.چیزی که مشخص بود این بود که آنها  همان نوچه های کسانی هستند که با مشت به صورت بهزاد نبوی  کوبیدندو در فرودگاه اردبیل به ابراهیم یزدی حمله کردند.در خوزستان با گاز اشک آور از محمدرضا خاتمی استقبال کردند  وهیچ اصلاح طلبی را ازوحشی گری هایشان بی نصیب نمی گذاشتند.آن شب گذشت و برای من این حسن را داشت که چشمم به جمال این فشاری ها روشن شود و بزرگان

اصلاحات را درک کنم.

 

 

 

 

شب اول آموختم که اصلاحات هزینه دارد.

خلاصه موقع بدرقه دكتر وقتي با دكتر خندان دست دادم و رو بوسي كردم بر اثر فشار جمعيت انگشتر دكتر تو دستم جا موند با هزار بدبختي جلوي اتوبوس و گرفتم رفتم بالا انگشتر و به دكتر دادم . تنها يك چيز به من گفت . به دوستان خود بگو آينده از ان شماست . ايران را زيبا بسازيد. تا صبح فردا داشتم به حرفهاي دكتر خندان فكر مي كردم صبح كه از باجه روزنامه فروشي رد مي شدم عكس خودمو روي صفحه اول روزنامه اعتماد ديدم . همه چيز داشت دست به دست هم مي داد كه اينبار هم وارد صحنه بشم و كاري كنم كارستان.7 انتخابات همزمان بود با امتحانتم شبها عكس ميزديم و صبحه ها امتحان ميداديم . خدا شكر نتايج امتحان مطلوب بود. تو ستاد رفقاي خوبي ، مثل برادران جلالي ، آقاي دكتر اسماعيل پور، آقاي مرتضوي ، آقاي كشور دوست ، آقاي عادلاني كه هرچند رييس ستاد بود خيلي كم مي ديدمش فقط 2 بار يا 3 بار .بگذريم.

عمده فعاليت هاي ما 3 روز آخر بود

سه شنبه بیست وششم خرداد دومین روزی بود که می توانستم فعالیت کنم. بعد از ظهر ساعت 4 بود اومدم ستاد ديدم .همه بچه ها كاور هاي قرمز رنگ كه روي آن free dom آزادي نقش بسته .  تنشونه . 100 دختر و 100 پسر . 500 شاخه گل . قرار بود بريم  تنها سرود يار دبستاني بخونيم تو خيابان اصلي شهر حركت كنيم . همين. از ججلوي ستاد تا پارك ملت تنها سرود يار دبستاني خوانديم . از پل عابر پياد رد شديم . فكر كنم اولين بار بود كه پل عابر پياده چنين جمعيتي رو به خودش ديده بود. از پل پايين آمديم به ستاد هاشمي رسيديم . يكدفعه از نهامان برخواست . درود بر 3 يار ايران زمين مصدق و خاتمي ، دكتر معين . خواندن سرود را ادامه داديم بچه گل مي دادند. خيابان تماما مات و مبهوت بود .بچه هاي ستاد هاشمي يخ كرده بودند .

 

 

 

 

 

 كمي پايين تر رفتيم ستاد قاليباف و احمدي ن‍ژاد كنار هم بود .

 

 

محمد باقر قاليباف

 

 

 

 

 دوباره آتش از نهاد بر خواست نه شهردار نه سردار فقط معين بيدار.

 

 

 

 

رفتيم پايين تر مهر عليزاده كه ستاد نداشت با بچه هاي كرئبي هم كاري نداشتيم اونا داشتند چك كارت هاي 50 هزار توماني امضا مي زدند.  وقع برگشت كنار ستاد احمدي نژاد شعار مي دادند (مرگ بر ضد ولايت فقيه) و ما كه واقعا براشون متاسف بوديم كه ما ها رو ضد ولايت فقيه مي دونن به راه خودمون ادامه داديم و يار دبستاني خونديم. برگشتيم به سمت ستاد و تمام اين پروسه دوباره تكرار شد.

شب دوم آموختم که ما ضد ولایت فقیه می باشیم. ( از نگاه دوستان )

 

 

 

 

 

 

نوبت به چهارشنبه رسید.

روزی که دكتر محسن آرمين  به بهشهر مي آمد . كلي تراكت و پوستر چسبونده بوديم اما در لحظات آخر گفتند به دليل مسائل امنيتي علي مزروعي سخنران است .بچه های ما  جلوی  تريبون  و روی پله ها نشسته بودند.

قرار بود زنجیره انسانی بسته شود.دست بهدست هم دادیم و بارها سرود یار دبستانی خواندیم.یادم می آید در این لحظه خانمی که سوار تاکسی بودند خطاب به ما گفت :ای احمق ها !خیلی دوست دارم دوباره ایشان را بعد از یکاين چند سال زیارت کنم تاببینم احمق چه کسی است.پس از انتظاری طولانی آقاي مزروعي رسیدند.ازدحام جمعیت آنقدر

زیاد بود که حتي نتوانستیم به ایشان نزدیک شویم.در آن لحظه به این فکر می کردم که اگر شخص دکتر معین می آمد چه جمعیتیبه آنجا می آمد.در حياط مسجد نصير خان یعنی محل سخنرانی جای سوزن انداختن هم

نبود . برادران حزب الله كه اينبار هم نقل و نبات بودند آمدند ما هم به بچه گفتيم جلو  و پشت انه را خالي كنيد همه حاضرين يك قدم جا به جا شدند تا خدايي نكرده اگر سر و گوششان جنبيد . ما وارد عمل شويم.پس از پایان سخنرانی سیل عظیمی از جمعیت از داخل به بیرون در حرکت بود و نمای زیبایی را رقم زد.عده ای در پیاده رو  به

سمت  ستاد رفتند . بقيه به خانه ها يشان فردای آن شب تبلیغات ممنوع بود و ما در آن شب از  آخرین

توانمان براي دكتر خندان استفاده كرديم.

 

 

همايش انتخاباتی دکتر معين

 

 

 

شب سوم آموختم برای کس دیگر شدن باید آن دگر شد.

 

روز موعود:

من ناظر چند تا از صندوق ها بودم . صبح شيك و پيك كرده با يك كت و شلوار به سمت شعب اخذ راي رفتم و اولين راي شهرستان را به داخل صندوق انداختم . آري من راي اولي بودم . و زماني كه قرار بود حاج اقاي جباري راي بدهد گفت  اول يك راي اولي راي بدهد . من هم خيلي آشكار نوشتم . دكتر مصطفي معين . در همين لحظه هيوت همراه حاج آقا يك پچ پچي كردند. ساعت 11 بود كه پيرزني وارد شعبه شد و فرياد ميزد . به معين راي ندهيد او از منافقين است. ساعت 2 بعد از ظهر . بچه ستاد احمدي نژاد با شكلات به شعب اخذ راي آمدند . همه مي گفتند اينها تو توهم هستند . (نمي دونستن كه ...........)خلاصه راي گيري تمام شد و ما رفتيم خونه . با اطمينان خوابيدم و اونشب چه خوابهايي كه نديدم .

ساعت 5 صبح شنبه 28 خرداد از طریق تلفن های مکرر خبری عجیب به ما مخابره شد.خبر حاکی از صعود کروبی به دور دومبود و اینکه هاشمی و احمدی نژاد برای دومی رقابت می کنند. در آن لحظه اعصابم شدیدا به هم ریخته بود.

یکی دو ساعت فقط حرص خوردم و خوابم نبرد. باور کنید فکر خودکشی هم به سرم زد ولی زیاد عاقلانه نبود.

نمی دانستم چه کنم. ساعاتی بعد به دروغ بودن خبر پی بردم.تلویزیون آرای کاندیداها را تا صبح شنبه اعلام کرد.

هاشمی بیش از 3 میلیون رای آورده بود و اول بود.کروبی و احمدی نژاد هم نزدیک به هم بودند.قالیباف و معین هم بیش از دو میلیون رای آورده بودند و لاریجانی و مهر علیزاده هم آخربودند.

آرای بعدی رسید:

هاشمی اول بود.

 

 

 

کروبی 551/3 میلیون رای داشت.احمدی نژاد هم او را تعقیب

می کرد.

دکتر معین در این لحظه 602/756/2 رای داشت.

اینبار نوبت الهام سخنگوی شورای نگهبان شد تا آرا را اعلام کند.

هاشمی:458/4

احمدی نژاد:171/4

کروبی:726/3

دکتر معین پنجم بود:845/035/3

بعدا فهمیدم الهام چرت و پرت می گفت و مسئول اعلام آرا وزارت کشور

است نه شورای نگهبان.شورای نگهبان آرای احمدی نژاد را بالا اعلام

کرد.

از جانب دکتر معین ناامید شده بودم

و اما آرای جدیدتر:

1-هاشمی:553/744/4

2-کروبی:516/464/4

3-احمدی نژاد:514/844/3

4-قالیباف:779/352/3

5-دکتر معین:511/168/3

نتایج به شکلی پیش می رفت که احتمال حضور کروبی در مرحله دوم

بیشتر شد.

به نرفتن احمدی نژاد به مرحله دوم امیدوار شدم و خوابیدم. ساعت

18 از خواب بیدار شدم و نتایج اینگونه بود:

1-هاشمی:474/5 میلیون

2-کروبی:924/4

3-احمدی نژاد:810/4

4-قالیباف 766/3

5-دکتر معین:635/3

رقابت بین کروبی و احمدی نژاد زیاد شده بود.

خبردار شدیم احمدی نژاد در تهران 700هزار رای آورده است.

هاشمی هم 500هزار و دکترمعین هم 313 هزار رای.

تهرانی ها احمدی نژاد را از کروبی پیش انداختند.

فورا به سايت دكتر معين رفتم . ديدم دكتر گفته همانطور كه در انتخابات مجلس 7 شركت نكردم در دور دوم هم شركت نمي كنم كمي آرام شدم و به دكتر احسنت گفتم و لي ديري نپاييد كه سايت آپديت شد و گفت به هاشمي راي دهيد و ديگر هيچ من يك اشتباهي بودم............ شوخي كردم . افتخار مي كنم به گذشته ام . دور دوم هم هيچ كاري نكردم. و خلاصه اين قهرمان شد رييس قوه مجريه

 

 

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  توسط محسن  | 


نمي دانم چگونه وارد اين خط و جناح و حزب و جريان و فكر و انديشه شدم . اما سر آغاز تبلورش  از همان بچگي بود .سرم درد مي كرد براي اين كار ها . هميشه دلم مي خواست خلاف جريان آب شنا كنم . حتي اگر ياراي مقابله با امواج سهمگين آب را نداشتم.كاملا به ياد دارم 25 يا 26 ارديبهشت سال 76 شب در منزل دايي كوچكم شام مهمان بوديم من هم تكاليفم را انجام نداده بودم و با عجله يك خط در ميان در حال نوشتن مشقم شبم بودم . لا به لا يكي مي گفت : خاتمي هم گزينه خوبي است روحاني فرهنگي و با سوادي است . امشب قرار ه مناظره او و ديگران را به صورت زنده از كانال دو پخش كنند.من كه تا ان زمان اسمي از او نشنيده بودم دوباره شروع به نوشتن كردم اينبار 2 خط در ميان مي نوشتم تا زودتر تمام شود مادرم دست از سرم بر دارد . كه يكدفعه داييم گفت شروع شد .ايتدا يك حاج آقا ( جناب ناطق نوري) صحبت كرد ، نمي دونم چرا حرفاش شبيه بقيه افراد  مثل روحاني محلمان يا حاجي بازاري هاي شهرمان بود .كلا تنها تفاوتشان در قيافه هايشان بود.

 

 

نوبت به سيد خندان رسيد (البته اون موقع نمي خنديد . هنوز گل از رويش نشكفته بود چيزهايي متفاوت با ديگران مي گفت . گوش همه حاظرين تيز شده بود ه كه اينبار يكي از دوستان گفت گوشتان را خسته نكنيد ناطق راي آورده است . جديدا به يكي از كشور هاي همسايه رفته و آنها مانند يك رييس جمهور با او برخورد كردند. خاتمي با اينكه وزير است اما هيچكس او را نمي شناسد. من كه در دل خودم گفتم كدو هم داخل ميو ه ها شد . اينطور كه معلممان مي گفت سرنوشت خودمان را خودمان رقم مي زنيم و به نقل از امام ره گفت ميزان راي ملت است پس اين حرفها چيه اين بلغور ميكنه .اگر مردم بخوان هر كاري مي تونن بكنن. دقيقا اين سيد نا خندان در تا آن لحظه همون ماهي سياه كوچولويي بود كه با بقيه متفاوت بود .خلاف آب شنا مي كرد. اون شب مشق من تمام شد اما سوالهاي من آغاز .

 

 

فردا صبح  بيدار شدم از در خانه بيرون اومدم ديدم كلي عكس اين حاج آقاي ديشبي (جناب ناطق) روي زمين ريخته ، تراكت ها را تكان دادم  يك عكس كوچك از حاج آقاي متفاوت ما اونجا بود . اون عكس را برداشتم گذاشتم بين دفتر مشقم . و سوار سرويسم شدم . تو سرويس عكس سيد خندان چسبيده بود روي فرمون ماشين . رسيدم مدرسه . وارد كلاس شديم بعد از چند لحظه آقاي معلم وارد كلاس شد گفت دفتر ها روي ميز . دلم مثل سير و سركه مي جوشيد كه نكند بفهمد يك در ميون نوشتم . خلاصه نوبت من شد تا دفتر را برداشت عكس سيد خندان افتاد پايين . دفتر را روي ميز گذاشت عكس را بوسيد و گذاشت در جيبش . دفترم را امضا زد گفت بهتر بنويس ، امتحانات نزديكه . عجب حالي كردم . اين عكس عجب چيز خوبيه .اگر سيد خندان به درد هيچكس نخورده باشه به درد من خورده بود .

 

 

راستي نگفتم من در 8 سالگي اولين بار سيد خندان و لي تا آن لحظه نا خندان را ديدم . چند روز گذشت تا رسيد به 2 خرداد صبح با داييم به شعب اخذ راي در مسجد گرجي بالا رفتيم  داييم گفت تو برام بنويس ، من هم با خطي خوش كه تا آن لحظه ننوشته بودم . نوشتم : (سيد محمد خاتمي ) چه حالي داشتم . وصف كردنش مشكله.

 

 

فردا صبح ساعت 7 بود كه من بين خواب و بيداري بودم يك دفعه با جيغ مادرم بلند شدم رفتم تو حال خبر ساعت 7 كانال يك آرا را اعلام مي كرد خاتمي 20 ميليون .اون روز دقيقا نفهميديم كه 20 ميليون چقدر زياده اما فهميدم كه سيد عزيز و خندان و خوش تيپ ما اول شده .

 

 

 

 

 

 گذشت و گذشت در اين چند سال فضاي كشور عوض شده بود روزنامه هاي هر چند وقت يك بار باز مي شدند و چند ماه بعد بسته ميشدند . اين سير تحولي را در خانه مان مي ديدم كه صبح امروز ميشد بهار، بهار ميشد مشاركت و ...هر روز پدرم با يك روزنامه جديد مي اومد . و روزنامه جديد مي نوشت قبلي بسته شد.

 

 

 

همه جا صحبت از اصلاحات و آزادي، جامعه مدني ، خاتمي ، سعيد امامي ، داروي نظافت ، قتل هاي زنجيره اي .... بود .

 

 

معلممانمان زيباتر و شاداب تر شده بودند . نوع پوششان عوض شده بود قبلا يادم هست يك پيراهن سفيد مي پوشيدند و روي شلوار مي انداختنش و يقه اش را در گرما مي بستند و هي عرق مي كردند و دانش آموز فراري ميدادند. اما حالا كت  و شلوار مي پوشيدند به خودشان عطر مي زدند و صورتشان بيشتر خودش را جلوه مي داد (هر روز صاف و صيف مي كردند)  اين چند سال گذشت و من بيشتر مي خواستم بدانم و فعاليت اصلاح طلبانه ي من خريد روزنامه هاي اصلاحا ت بود براي پدرم و همسايه پيرمان . بيشتر سرم تو درس و هنر بود . كه مثل باد سالهاي  نقش آفريني سيد خندان گذشت . . من اين 1 سال قيل كه تازه وارد مقطع راهنمايي شده بودم خيلي از اين مسائل دور بودم .

 

 

 

front3_jpg.jpg

 

 

 فصل امتحانات بود آخرين امتحان ما درس شيرين تاريخ .سرجلسه امتحان از تو كلاسور يكي از بچه ها عكس هاي  سيد خندان بيرون ريخت .يكدفعه  ذهنم چهار سال به عقب رفت و اين چهار سال را مرور كردم  و واژگان زيادي از پيشا روي ذهنم گذشت . ورقه را دادم و رفتم همه بچه ها خوشحال بودند كه تعطيلاتشان شروع شد ه بود اما من با يك علامت سوال بزرگ در مسير مدرسه تا پارك ملت قدم مي زدم كه با سخلمه ي يكي از بچه ها علامت سوالم پريد . محسن اينجا چقدر شلوغه . انگار ستاد انتخاباتي خاتميه. با هم وارد ستاد شديم . مكان ستاد يك  پاساژ تازه احداث بود به نام پاساژ خاتم الانبيا . بيشتر معلمهايم آنجا بودند . كل پاساژ را به قسمتهاي مختلف تقسيم كرده بودند . از جمله : فرهنگيان، بازنشستگان ، دانشجويان ، جوانان ، دانش آموزان و ... يك دفعه ي يك آقايي با بستهاي بزرگ وارد ستاد شد . (آقايي با قد متوسط و سفيد رو وكمي هم در راه رفتن مشكل داشت ، بعد ها متوجه شدم جانباز است . ) وسط سالن ستاد ايستاد و گفت : عكسها از تهران رسيده . عكسهاي جديد سيد خندان ، اينبار تبليغاتش بهتر بود و سايز عكسها بزرگتر و خنده سيد نمايان تر.همه بيشتر خيالشان جمع بود و مي گفتند : 22=20+2 منظورشان بيست ميليون راي قبلي به  اضافه 2 خرداد سر آغاز تحولي عظيم در كشورمان بود .كه راي اينبار ما 22 ميليون است. ضمنا رقيب كه نمي توان گفت جناح مخالف اينبار با نقش آفريني جديد وارد عرصه انتخابات شده بود يك لباس شخصي  خوش قيافه . فكر مي كردند كه  مشكل مردم با روحانيت است . اتفاقا اين آقا (احمد توكلي ) متولد بهشهر كه هيچگاه او را همشهري نمي توان خطاب كرد خيلي از حاج آقا قبلي تند تر بود.

 

بگذريم از اين آقا، از آن روز ديگر وارد عرصه شده بودم . با يكي از دوستانم به قسمت دانش آموزي ستاد رفتيم . كليشه اي با عكسهاي راديو لوژي درست كردم كه متن ان اين بود : اصلاحات آري با راي به خاتمي ، آزادي با خاتمي و اين جور شعار ها شب با چند اسپري رنگ  رفتيم بخ خيابان اصلي شهر رفيقم كليشه را نگه مي داشت و من با اسپري آن را پر مي كردم يكدفعه باد شديدي زد و كليشه افتاد روي  پيراهنم و نقش بست ( اصلاحات آري با راي به خاتمي) و آن پيراهن هنوز در كشوي لباسهايم جز خاطرات زندگيم باقي مانده است . امتحانات به پايان رسيده بود و من هم فارغ از هر چيزي مصمم براي انتخابات فعاليت مي كردم . در يكي از اين روزها در سالن اجتماعات ستاد جلسه تريبون آزاد برگزار مي شد. ياد م هست كه آن روز روزنامه كيهان روي سر سيد خندان ما كلاه زنانه گذاشته بود و آراستگي او را به سخره گرفته بود.يكي از خواهران در ابتدا جلسه با نشان دادن تصوير و انتقاد از اين كار روزنامه كيهان شروع به اشك ريختن كرد . من هم جليقه خبرنگاري تنم بود و يك تيپ ژورناليستي زده بود . بعد از اون خواهرمو ن چندين دانشجو در مورد روابط ايران و آمريكا سوالهايي پرسيدند  تا نوبت من شد همين كه من به سختي دست به تريبون رسوندم و گفتم :پاسخگوي قتل هاي زنجيره اي كيست ؟ نظم جلسه بهم خورد . دو نفر بلند شدند و گفتند خاتمي ضد امام زمانه. ضد اسلامه . كه جمعيت شعار دادند مرگ بر اسلام طالباني. خلاصه من جواب خودمو نگرفتم .  شبها تا صبح عكس مي چسبونديم تا فرداي بعد از راي گيري من با يك راديو كوچك در پارك ملت در حال تاب بازي بودم و اخبار انتخابات را دنبال مي كردم . نوبت به مازندران رسيد . سيد خندان در تمام شهر ها اول شد به جز در بابل . سريع به طرف ستاد رفتم ديدم رفيقم در حال رقصيدن است با ديدن من به سويم دويد و من و بغل كرد و گريه كنان گفت 22 ميليون راي آورديم . من و او هم گريه مي كرديم هم مي رقصيديم و هم بستني مي خورديم . ادامه دارد............

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  توسط محسن  | 


 

وقتی ميآمدم چه آسان و چه آرام همه چيز را پشت سر رها کردم.

قسمتی از من زودتر آمده بود و قسمتی ديگر بدنبال او همه دلبستگيها  وابستگيها  خاطرات و گذشته و شهر و ديار مانوس و وطن را پشت سر ميگذاشت. قطراتی اشک و نگاهی حسرتبار به آخرين نما از ديار آشنا تنها خداحافظی او بود که به دلهره ورود به دنيای جديد پيوند ميخورد.

ساعاتی بعد سقفهای رنگارنگی بر فراز آنجا که اروپا مينامندش اولين تصوير خارج از مرزهای هميشگی را بر ذهن او نقش ميبست. و هنگاميکه هواپيما به اين جزيره سبزرنگ نزديک ميشد نميدانم، يادم نيست چه معلوم بود.. ابر و مه يا زمين سبز و دشتها و مزرعه های سير و باز... نميدانم در آن لحظات آنچه پشت سر بود ذهن را در اختيار داشت يا آنچه پيش رو به انتظار نشسته بود...

اولين روزها محو تماشای محيط و آدمهای نو ميگذشت. ظاهر مردمان ظاهری مهربان بود و گرم. شايد چون مليت تو را به اشتباه (مديترانه ای) حدس ميزدند. وگرنه آنها هم نه مسلمان را خوش داشتند و نه ايرانی را.

دلهره ها و اندوه ها و آسيبهای حاصل از ساليان سال تضاد و ستيز با نزديکان ،  تجربه های يکسال زندگی مشترک در زير انواع رسمهای پوسيده ، گلايه ها و شکايتهای روزهای آخر ، جمع کردن يک زندگی در چند کارتن و سپردن به دوش همان ها که بر دوششان پيشاپيش سنتها و آداب و ده ها و ده ها بند ديگر سنگينی ميکرد.. همه و همه در محيط بی دغدغه و بدور از قيدهای انسانهای در بند، در زير ابر و مه اين خانه نو و در شبها و روزهای آرام و ساکت (هرچند سرد ) آن ميرفت که از ابعاد دل و جان کمرنگ و محو شود.

زمين سبز و بوی باران مگر ميتواند معجزه گر نباشد اما افسوس که آنچه از بار گذشته بر زمين نهاده ميشد، و آنچه از وجود ها و ذهنهای خسته تخليه ميشد جايگزينی به جايش نمينشست.. زمين سبز و هوا تازه و معجزه باران بود اما نور و تابش و خورشيد و آفتاب نبود تا جوانه ها فرصت رويش يابند.. زمين سبز بود اما آسمان تاريک و بی رنگ... زمين سبز بود اما خورشيد ناپيدا... و زندگی بی حرارت... بوی باران هوای با طراوت اکسيژن بود اما قلب تپنده عشق گرمای زندگی نبود..همه چيز در حال تهی شدن اما جايگزينی نبود.. اين دفتر سبز چه بی محتوا چه بی معنا و چه خالی ميشد... تنها برگهای سبز بی هيچ خطی بر آن.. بی هيچ سرودی و هيچ نوشته ای . جز خطوطی بيرنگ نقش دگری بر آن ديده نميشد... آرامش سکوت ميرفت که به رکود ايستايی و انجماد ختم شود... مثل يک مرداب سرد..

اکنون اين دفتر سبز تهی در حال بسته شدن است... دفتری که تنها برگهايش سبز بود.. دفتری که سرما جانی برايش نگذاشته بود... اين دفتر بسته خواهد شد.. اما دفتری نو گشوده ميشود.. دفتری که نه رنگش را ميدانيم و نه محتوايش را.. دفتری که نميدانيم آن کی بسته خواهد شد.

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  توسط محسن  | 


ستاد باز باران